-
معتاد!
چهارشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1389 10:36
خدایا ازت میخوام همینجا همین لحظه کمکم کنی که بتونم خودمو تغییر بدم قبلا ازت میخواستم که منو تغییر بدی ولی فهمیدم که این کار خودمه ممول میگفت شاید این چند وقت که اینطوری شدی به خاطر همینه برا اینه که میخواد راهو بهت نشون بده میدونم که هوامو داری میدونم که تو خوبی بهم عرضشو بده کمکم کن خودمو پیدا کنم.. الهی و ربی من لی...
-
بازگشت (۱)
سهشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1389 15:00
-
لاک
دوشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1389 09:17
یه کاری کن که میتونی یه خونه شو تو ویرونی از این بیشتر نپرس از عشق.. . . . کجا دیدی که تنهایی غمهاشو با خودش برده... بعضی روزها اونقد تنهایی که خودت دلت به حال خودت میسوزه با خودت میگی تو این دنیا ی گنده یعنی یه نفر هم پیدا نمیشه که که بت بگه حالت چطوره؟!!!میری تو لاک خودت. بعضی روزا از اول صب تا اخر شب مدام بهت زنگ...
-
یه لحظه مردن...
سهشنبه 24 فروردینماه سال 1389 11:30
این روزا کارم شده ساعت شیش از خواب پا شدن نماز خوندن صبونه خوردن ضد افتاب زدن لباس پوشیدن از خونه بیروزن زدن جون کندن و بعدشم شب اش و لاش برگشتن.... و این پروسه هی تکرار میشه هروز... نمیدونم تاکی قراره تکرار بشه نمیدونم تا کی باید صبر کنم بازم داره نزدیکای اخر ترم میشه بازم نتونستم مثه ادم درس بخونم حاضر بودم..نمیدونم...
-
مغرور سگی
سهشنبه 17 فروردینماه سال 1389 14:46
امروز رو دوباره با خستگی شروع کردم.دیشب بعد یه مدت کوتاه دوباره چشمام خیس شدن دوباره بغض کردم.. دوباره برگشتم به همون روزای لعنتی.. دارم شک میکنم به خودم.جرا ادمای اطرافم اینجورین؟از بخت منه یا به خاطر خودمه . تنها شانسی که ایندفعه اوردم این بود که دوستش نداشتم.. ولی تقصیر من بود نباید اینجوری باهاش حرف میزدم..با ادمی...
-
بازی۲
دوشنبه 16 فروردینماه سال 1389 16:36
به نام تو سلام به همگی سال نو مبارک ک ک چه سالی بشه امسال هر چی میگذره انگار بیشتر تو خودم فرو میرم جدا میشم از ادمای اطرافم از دست میدم هرچی رو که براش زحمت کشیدم غرق میشم... میرم پایین... فرو میرم تو اعماق خودم... کاش کسی مزاحمم نمیشد.. کاش این بغض لعنتی ولم میکرد... کاش تموم میشد این بازی...
-
خداااااااااا
یکشنبه 23 اسفندماه سال 1388 09:06
چه نوستالژیک شدم امروز بعضی وقتها از اینکه همینجوری راکد میمونی تو زندگیت به مرز جنون میرسی.. مثل همین انتظار لعنتی و چه سخته تحملش واسه ادم عجولی مثه من شکنجست.. این سه روز که تو خونه بودم داغون شدم نمیدونم واسه عید چه جوری تحمل کنم... ۲۰ واحد درسو گذاشتم واسه عید و من چه خوش باورم که بعد این همه سال که خودمو دیدم...
-
زهرمار
سهشنبه 4 اسفندماه سال 1388 18:01
خدا سلام چطوری حال میکنی منو میبینی نه؟ وای فک کنم دارم دیوونه میشمممممممممممممممممممممممممم بگیر منووووووووووووووووووووووووو اه ه ه ه کی راحت میشم.......... بسم نیستتتتتتت؟ جوابمو میخوام اینقدر میگم تا جوابمو بدی صبر من مثل تو نیست خودتو با من مقایسه نکن.. به هر چی واست عزیزه قسمت میدم منو از این وضعیت زهرماری در...
-
هندبالیستها(بر وزن فوتبالیستها!!)
سهشنبه 27 بهمنماه سال 1388 12:29
-
اون درش!
یکشنبه 11 بهمنماه سال 1388 09:52
سلام به خدا دارم از توی فکرش میام بیرون میخوام بی خیال شم...
-
اینم بیستمیش!
چهارشنبه 7 بهمنماه سال 1388 15:17
به نام خدا الان دارم از سر کلاسی که با اساتید دانشکده دارم برمیگردم عصر هم دوتا کلاس دیگه دارم ولی این کلاسمو خیلی دوست دارم .خیلی ادمای با حالین.از طرفی هم چون خودشون استادن منظم و درسخونن و زیاد اذیت نمیکنن. امروز بعد کلاسم باید برم خونه ی دایی که ناسلامتی بد قول نشم پیش دختر دائیم!کلی وقت پیش بهش قول داده بودم که...
-
میروم
سهشنبه 29 دیماه سال 1388 17:41
به نام خدا اه بازم باید هفده رکعت نمازو با هم بخونم! ببخشید خدا... الان منتظرم مربیمون بعد تمرینش بیاد امانتیاشو بگیره برم خونه دیشب زنگ زده بود(دیگه بعد مسابقاتمون ندیده بودمش)که میخاد ببینتم الان یه لند قدی نشسته پشتم فکر میکنه خیلی ازش خوشم میاد:d برو بابا دلت خوشه ای خدا این حالو روز منو میبینی دارم توی زندگی کار...
-
relativity
شنبه 26 دیماه سال 1388 14:38
تازگی ها به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت حق نداری فکر کنی که دیگه بدتر از این نمیشه یا مثلا دیگه این اخرشه..به قول استادمون که میگفت انسان هر چی که درمودش هست و اتفاق میافته relative هست! ولی من خ.دم هیچ وقت نتونستم relativeباشم.و این خودش هزارتا مساله جورواجور واسم درست کرده.. شاید به خاطر همینه که شخصیت ایده ال خودمو...
-
؟
دوشنبه 21 دیماه سال 1388 13:04
به نام تنها امید زندگیم میدونم که از دستم ناراحتی میدونم حداقل اون قبلی رو یه کم دوست داشتی میدونم دارم به خودم بد میکنم..... میدونم میدونی چه حالی دارم میدونم میدونی چی میکشم میدونم میدونی چقدر خورد میشم و هیچی نمیگم.. میدونم میدونی که نمیتونم..........
-
صبر
یکشنبه 29 آذرماه سال 1388 15:20
-
من کفری
یکشنبه 8 آذرماه سال 1388 14:56
اه اه اه به اینم میکن زتدگی حالم داره بهم میخوره damn it
-
یکی منو بگیرهههههههه
یکشنبه 26 مهرماه سال 1388 11:39
اخ دیروز چقدر خوش گذشت بعد چند وقت دوباره رفتم هندبال و کلی تمرین کردیم..با اینکه دستم هنوز مصدوم بود ولی سعی کردم بهش فکر نکنم.بعد دیدم چقدر با اخرین باری که اومدم تو این سالن تمرین کردم فرق کردم..چقدر خوب شدم..چقدر نزدیک شدم به اون خود ارمانیم..چقدر طرز فکر الانمو دوست دارم..البته هنوز اون چیزی نیست که ارزوشو دارم...
-
دلم
سهشنبه 7 مهرماه سال 1388 15:44
سر کلاس نشسته بودم.استاد با بچه ها واسه خودشون بحثی راه انداخته بودن منم سرمو انداخته بودم پایین و روی اخرین صفحه کتابم دلمشغولی هامو خالی میکردم... نگاهم کن که من محتاج ان چشمان دلتنگم.. که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمیبندم..هر وقت انگار کارم خیلی به هم گره میخوره یاد تو هم میفتم انگار.. با اینکه شاید (شاید)...
-
شعر زندگی من
دوشنبه 23 شهریورماه سال 1388 14:34
میرسم به تو میرسم به انچه میخواهم پا میگذارم روی همه ی بدی هایی که به من شد احساسی که سر خورده شد تا احساسی زنده بماند میروم میمانم به پرواز میرسم وحق خودم را میگیرم از این خرابه ی دنیا میمانم میجنگم ...
-
یادگار
دوشنبه 2 شهریورماه سال 1388 17:55
-
نخواستم
سهشنبه 27 مردادماه سال 1388 19:37
-
حرکت جوانمردانه!
شنبه 17 مردادماه سال 1388 20:48
-
بازی
جمعه 16 مردادماه سال 1388 20:11
خیلی عجیبه..بعضی وقتا که بهش فکر کنی میبینی توی یه بازی واقعا پیچیده ای... کاش این همه که دنیا داره ما رو بازی میده ما میتونستیم بازیش بدیم...گیج شدم..دیگه فرق بین خوب و بد رو نمیفهمم..دیگه نمیدونم چی ارزشه چی نیست..کاش منم مثل دنیا بودم.. این چند وقته دوباره مجبور شدم برم میون بازی..خواستم بکشم کنار ولی نشد..امیدوارم...
-
بها
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1388 20:42
دارم به زندگی بر میگردم.دارم میفهمم که دنیا چقدر ارزش داره و من چقدر میارزم.دارم میفهمم که چقدر به خودم کم لطفی کردم.دارم یاد میگیرم اون چیزایی رو که شاید سال ها پیش باید یاد میگرفتم.راست میگن که برای به دست اوردن بعضی چیزا باید بهای سنگینی براش بدی..شاید مثل من ..بهاش زهر شدن چند ماه از زندگیت باشه..
-
بهت نیاز دارم...
شنبه 3 مردادماه سال 1388 20:06
به من نگاه کن واسه ی یه لحظه نگات به صدتا اسمون می ارزه.....
-
جز تو
شنبه 3 مردادماه سال 1388 20:00
من دوباره اینجام سر نقطه ی اولم..شایدم ایندفعه خیلی عقبتر.... الان که دارم مینویسم اشکام نمیذارین درست مانیتور رو ببینم.......به اندازه ی تمام روزای زندگیم از خودم .از دنیا.از ادما بدم میاد......... خدایا منو ببخش....یه زمانی دوسم داشتی....می فهمیدمت...درکم میکردییییی......خدا زندگیم سیاه شده.... من عرضه نداشتم...من...