-
حس!
یکشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1390 12:06
یکی نیست به من بگه چرا وقتی قراره یکی دیگه حاجت بگیره دل من باید روشن بشه که دعاهامون مستجاب میشه!
-
خواب نوشین
یکشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1390 10:23
خواب خوشی وقت سحر دیدم و یادم نرود روی تو با شوق نظر دیدم و یادم نرود.... پرده از رازت کشیدم سوی خود بازت کشیدم انقدر نازت کشیدم تا نشستی روی دامانت فتادم عقده ی دل را گشادم ناگهان امد به یادم این تو هستی با تو میگفتم غم و درد جدایی همچنان نی با نوای بی نوایی وای از این دیر اشنایی روی دامانت چو اشک افتاده بودم ناله...
-
زیارت
یکشنبه 21 فروردینماه سال 1390 11:47
بعد از این همه بگیر نگیر اخرش جور شد البته تا دم رفتن نمیشه بهش اعتماد کرد ولی به همینشم میشه دل خوش کرد حالا که جور شده دلم یه جوری میشه یه چیزی مثه بغض مثه بچه هایی که لب ور میچینن حس وقتایی که ادم بعد کلی جون کندن به اونی که میخواد میرسه ولحظه ای که فقط یه قدم مونده واسه رسیدن واسه لوس کردن یا حتی تردیدش وایسه فقط...
-
دوشنبه ی قشنگ
چهارشنبه 17 فروردینماه سال 1390 18:16
بعضی وقتا اگه بعضی چیزا تکرار میشن شاید واسه اینه که اونچیزی که دفعه قبل باید میفهمیدی رو نفهمیدی. همه چیز خیلی سریع داره میره جلو ولی اونچیزایی که من دنبالشم شاید...یه کم بیشتر وقت میخواد شب سه شنبه بارمو بسته بودم..قولشم گرفته بودم..منتظر بودم..مردن همچین حس بدی هم نداشت! ولی اومد گفت هنوز وقتش نرسیده..!!! تجربه ی...
-
مثل خودم
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1389 14:02
خدایا میخوام همه ی لحظه های عمرم را زندگی کنم. کمکم کن!
-
Gonna let every thing go!
چهارشنبه 20 بهمنماه سال 1389 18:01
عجیب دلم میخواد برم مشهد زنگ زدم به خانوم دکتر گفتم با هواپیما سیصد تومن واسه سال تحویلم حرمیم میگه میخوای خودکشی کنی دم عیدی با هواپیما میگم بیخیال بابا امام رضا خودش هوامونو داره اینقدرم دلبسته به این دنیا نباش ما که تو مملکتمون هزار جور شهید داریم فوقش میشیم شهید راه امام رضا!! ... دلم برای استیوی لک زده یکی از اون...
-
Heroism
دوشنبه 18 بهمنماه سال 1389 17:48
S ometimes i thought there should be sth in life that makes you go for it i went for it i tried to find it but you were telling me this is not the way while my ears were occupied with sth that i can not give it a name i do not need to say that you know i could not realize your language but this is not all suffering...
-
my mind is goin wrong
دوشنبه 18 بهمنماه سال 1389 14:45
is there any real obligation to write any thing here?!!!! would u tell me if there is any..!
-
فرسایش۲
سهشنبه 12 بهمنماه سال 1389 17:58
داغونم دلم میخواد هرچی فحش بلدم نثار زمین و اسمون کنم امروز پکیدم کم اوردم اعصابم داغونه اصن همه چی همه چیم اگه این حس لعنتی تو وجودم نبود و هی وقت و بی وقت یادم نمیاورد که تو این زندگی کوفتی تا حالا کم نجنگیدیو هر چیم که جلو روت بیاد تو بازم میتونی گلیم خودتو از اب بکشی بیرون صاف همینجا میمردم.. این چند روزه به خاطر...
-
انتهای شب
شنبه 9 بهمنماه سال 1389 02:57
مینویسم نوشته ام بخشی از من است و من همه ی انچه که نوشته میشود مینویسم چون لغات بهتر از هر موجود زنده ای درک میکنند ومیفهمند. زنگ زدن از اموزشگاه واسه ترم جدید. نمیخواستم برم.یکم پیچوندمش. قبول کردم.بعد دوباره زنگ زد ساعت و روزشو یاداوری کرد.بعد خودم زنگ زدم و کنسل کردم. یه ذره عجیب بود واسه خودم. کلا اون یکی...
-
همین!
جمعه 8 بهمنماه سال 1389 11:47
شروع اهنگ somewhere i belong لینکین پارکو خیلی دوست دارم
-
seekin for my moment
چهارشنبه 6 بهمنماه سال 1389 22:27
به من نگاه کن من همونیم که همیشه میخواستی به چشمام خیره شو میدونم که برق چشمام کورت میکنه سرتو بگیر بالا تا ابد خیره شو بهم اونوقت میفهمی همه چی رو اروم اروم میفهمی از زیر پوستت رد میشه میرسه به قلبت تک تک مویرگای مغزت حس منو میفهمه اونوقت با هم یکی میشیم اونوقته که منم نگات میکنم خیره میشم تو چشمات همونی رو میبینم که...
-
رضایت!
یکشنبه 3 بهمنماه سال 1389 16:40
کتابخونه ( استثنائا هما) ناهار دومیدانی کتابخونه و دیگر هیچ حسی که با دویدن دارم یه جور دیگست! پائولو کوئیلو یه حرفی زده بود توی ۱۱ دقیقش که خیلی فیلسوفانه بود دیده بودمش ولی نمیدونستم چرا !!! حالا نمیدونم خودش بهش رسیده یا بر اساس تحقیقات بوده! درمورد مردا و ورزش... پائولو جان لطفا منو هم بذار تو همین دسته !
-
بلندترین یادداشت فیروزه
چهارشنبه 29 دیماه سال 1389 23:12
اگر خوندی و نفهمیدی خواهش میکنم کامنت نذار. هیچ ارتباط مکانی زمانی یا شخصی بین جمله ها وجو ندارد. قول میدم بعدش برم شام بخورم. دیگه اینقدم دیر شام نمیخورم. اخه از یه شنبه میرم دوباره شروع کنم . امشب یه کاری میکنم که تا حالا نکردم. امشب من یه جا میخوابم و بخشی از من یه جای دیگه میمونه. یه ذره ترسناکه .یادم میاد اونشبی...
-
12rounds
سهشنبه 28 دیماه سال 1389 19:58
یه چیزی رو میخوام بگم ولی الان نمیگم به هیشکی نمیگم فردا ... خوشحال!هه!
-
numb!!
یکشنبه 26 دیماه سال 1389 16:40
وقتی سیستم دانشجویی هک میشه و نمیتونی نمرهاتو ببینی.. چی میشه...!!! . . . .جیگرم خنک میشه که یکی حال اینارا گرفته.. حالا نمره را بیخیال.. likin park رو عشقه.. عاشق این اهنگشم. Every step that I take is another mistake to you (Caught in the undertow just caught in the undertow) And every second I waste is more than I...
-
اوس مارکوس از سیم پیچی مغازه ی وسطی!
شنبه 25 دیماه سال 1389 16:36
گفت یاد مرغ هایی که دادیم به مامان اوس مارکوس..... و من با چه لذتی زدم زیر خنده ..حسی که همیشه دوستش داشتم و قبلنها بی ا,نکه اهمیت بدم کی دوروبرمه در نهایت حس کودکانه ام میریختمش بیرون و ذوق میکردم... میدونی با این یه کلمه حرفت با من چیکار کردی لی لی .. وقتی فهمیدم استیوی رو اوردی گذاشتی خودت رفتی دانشگا امتحان...
-
اتیش
چهارشنبه 22 دیماه سال 1389 15:15
دیشب دو ساعت هم نخوابیدم. امروز امتحانم ا به باد دادم و حالا میخواهم درس بخوانم اما اعصابم خط خطی است و نمیتوانم درس بخوانم. همه ی اتیشها از گور تو است اقای نگهبان و من حالا نمیدانم این یک ترم دیگر که در این خراب شده هستم راچگونه باید بگذرانم که چشمم به جمال خیک تو مرتیکه ی از خود راضی۳۰۰کیلویی ادعا نیفتد. من اگر...
-
جوابیه
یکشنبه 19 دیماه سال 1389 13:08
خدای من تنهاست.......... هر وقت که پا کج گذاشتیم و یه بلایی سرخودمون اوردیم و کسی رو پیدا نکردیم که بندازیم گردنش همیشه بودی که گردن بگیری گناه نکرده رو چرا که ادما همیشه مدعیای دروغکیند... ادعاهای پوچ ..بیخود ..الکی... ادما روی سر بی ستونشون الکی معطلند..یه تلنگر کوچیک ..یه فوت تو..همه ی این سرو صداهارو خاموش میکنه.....
-
گرگمو گله میبرم...!
چهارشنبه 15 دیماه سال 1389 11:04
دیشب سریال بسیار فاخر خون بها تموم شد! و بسیار واسه ی خودش ابروریزی کرد! دلمان خوش بود کارگردانش مزد ابادیه و پولاد کیمیایی توش بازی میکنه که جدای کارگردانش پولاد هم ازش قبول بازی در همچین سریال ابکی بعید بود!! فکر میکنم گربه ها هم دیگه میدونند که وقتی میخوان موش بگیرن اول باید همه راههای دررو رو درز بگیرن که بدونن...
-
لعنتی
شنبه 11 دیماه سال 1389 11:12
تب..لرز.. تب...لرز.... سرگیجه..چشمام سیاهی میره با هزار زحمت و درسایی که هفته دیگه یه پدر درست و حسابی دیگه ازم در میاره میرم دکتر ازمایش رو ازمایش ولم کن دکتر نفهم هر بار من میام پیشت یه تشخیص جدید با یه ازمایش میبندی بهم . . . دخترک احمق نفهم زور میزنه تا یه رگ پیدا کنه..میزنه روی دست راستم نیم ساعت گذشت میگه تا...
-
تب و لرز
چهارشنبه 8 دیماه سال 1389 17:53
اخرش همین سرماهه که حسش نمیکردم چنان خودی بهم نشون داد که پدرم دیشب تا حالا دراومده.. یه ساعت دیگه باید برم سر کلاس خدایا من با این حالم چه جوری برم اخه تنها دلخوشیم اینه که کلاس تموم میشه و تا دو ماه دیگه هم نمیرم سر کار و چشمم به قیافه شاگرد ها ! نمیافته... :((بیست و خورده ای ساعته که هیچی نتونستم بخورم)
-
بازگشت سه
یکشنبه 5 دیماه سال 1389 12:52
نزدیک به دو هفته بود که نبودی..... گیج بودم کز کرده بودم خالیه خالی.... نه چیزی میخواستم نه میتونستم از جام تکون بخورم هوا سرد بود ولی من سرما را نمیفهمیدم.... بی اختیار دستم مییرفت سراغ صادق هدایت... میخوندم و خوب خودمو اون بین تشخیص میدادم...اینجا رو خوب میفهمیدم یه چیزی شبیه اژدها...یه ادمی که سروته اویزونه ..با...
-
شب من
چهارشنبه 1 دیماه سال 1389 17:51
دیشب شب یلدا بود! دیشب ۲۰ و...مین ساعتی بود که پتو رو کشیده بودم رو سرم ودقیقا نمیدونم خواب بودم یا بیدار عجب شب یلدایی بود دیشب!!
-
بای
شنبه 13 آذرماه سال 1389 15:48
خداحافظ نه با تو نیستم شنید اون که باید میشنید جمع کن اون قیافه ی نحستو . .. ... میرم و برمیگردم وقتی که بهت ثابت کرده باشم با کی طرفی ..شاید یه ماه دیگه..
-
هدیه ی م.عباسی
یکشنبه 7 آذرماه سال 1389 18:32
یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرفهاش گوش نمیدادم. هیچ وقت نباید به حرف گلها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر میکرد گیرم من بلد نبودم چهجوری از آن لذت ببرم. قضیهی چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کردهبود میبایست دلم را نرم کرده باشد...» یک روز دیگر هم به من گفت: «...
-
Sophist the Great!
دوشنبه 24 آبانماه سال 1389 15:44
دیروز مهندسیمو گرفتم (البته برای بار ده هزارم!!!) وقتی که چیزی که قراره مچتو جلو بقیه بخوابونه به بهترین نحو و با سفسطه !! به چیزی تبدیل کنی که استاد هم بهت بگه عالی بود...پایه خنده میشه واسه بعد کلاس با دوستان..:))
-
ستار
دوشنبه 24 آبانماه سال 1389 15:07
دیشب دلم بد جور گرفته بود ..عین بچه های سه ساله که بغض میکنند!! دلم تنگ شده بود ... ... ... اسم من از یاد تو رفت ای انکه در اینه ای این چهره ی خسته منم . . فریاد من سکوت تو لب تو بازو بی صدا عروسکی به شکل من غریبه اما اشنا... داشتم تو اینه خودمو نگا میکردم....!!!
-
فی فی بزرگ!
دوشنبه 17 آبانماه سال 1389 15:21
اینجا خبری نیست..!! نه دلمان تنگیده و فرقی هم نمیکند که دلی برایمان به تنگ است یا نه!!! دیشب همه ی دردهای دلمو سر شاگردام خالی کردم! اینقدر داد زدم که بعد که اومدم بیرون گلوم گرفته بود!! حقشون بود..!!!:) . . . اخیش... خیالم راحته
-
عوضی
سهشنبه 27 مهرماه سال 1389 15:28
من عوض میشم زندگیم عوض میشه اما تو چی؟ تو هنوز با اون چشمای سر گردون و خنده ی چندش ناکت.... داشت باورم میشد داشت مجبورم میکرد باور کنم اما... در این مورد من عوض نمیشم...