-
می شوود
چهارشنبه 21 مهرماه سال 1389 10:31
راست میگن طرز فکرتو عوض کن تا دیدیت به دنیا تغییر کنه راست میگفت سیاوش هرچند که حالا دیگه غریبه شده و لینک کامنت وبلاگشو غیر فعال کرده i m gonna do it!
-
فاتحه ای برای درگذشتگان
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 15:57
من ارچه حافظ شهرم.. جویی نمیارزم مگر تو از کرم خویش یار من باشی مگه اینکه تو یادم بیاری تنها واقعیت زندگی من همینه که واقعیت های دیگه هم باید بر اساس اون شکل بگیره به من نگاه کن بیشتر عاشقانه تر نزدیکتر من هر انچه دارم تویی وجودت برام مقدسه و تو مرا کفایت میکنی .... خدا رو شکر که ماموریتم رو به بهترین شکل ممکن انجام...
-
اااا
یکشنبه 14 شهریورماه سال 1389 00:45
ا ی بابا سحر نمیتونم بیدار شما بذار ما انتخاب واحد کنیم بریم اخه من به کی بگم من باید برم دست شوییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!
-
زندگی
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 14:44
ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیرو ما بانفسهم شب ها و روزهای خوبی دارم شب ها و روزهای خوبی خواهم داشت ...
-
من و تو و مامانم
جمعه 29 مردادماه سال 1389 11:45
تو همین جایی همین نزدیکی ها.. گاهی وقتا یادم میره نگات کنم اما خوب میدونم چشمای تو همیشه هوای چشمامو داره .............. تقدیم به مادرم همدم همه ی لحظه های خوب و بد زنگیم وجودی که همه ی وجودشو گذاشت برای من و خواهر و برادرم دوستت دارم وحتی یه لحظه هم دوریتو تحمل نمیکنم هرچی که دارم خوب میدونم که نتیجه ی دعاهای تو بوده...
-
روز-مرگی
چهارشنبه 13 مردادماه سال 1389 11:57
منتظرم دوباره کلاسام شروع بشه برم سر کار از همه ی این فکرا خلاص شم و دوباره حرص بخورم! معلوم شد من ادم تو خونه موندن نیستم معلوم شد که میشده بشه ولی بازم من به پای اشتباه یکی دیگه سوختم امروز صبح وقتی حرفاشو شنیدم با خودم گفتم دیگه از این واضح تر ؟!! چرا نمیخوای قبول کنی که اون واقعا داره اینطوری فکر میکنه؟! دلیل خاصی...
-
از شاهرود
شنبه 26 تیرماه سال 1389 19:18
فکر نمیکردم بهمون از این امکانات بدن ولی خداییش تا الان میزبانیشون بد نبوده! افتتاحیه ی فوق العاده مسخره ای داشتن سیعدلو هم که اینقد براش پلاکارد خیرمقدم زده بودن همشونو ضایع کرد و مراسمو باقالی کرد تا نشون بده هنوزم ورزش دخترا تو این خراب شده واسشون ارزشی نداره درحالیکه میدونم واسه ی پسرا که میرن بابلسر و کلی بهشون...
-
ما رفتیم
دوشنبه 21 تیرماه سال 1389 19:17
به نام کسی که حرف اخر رو میزنه دیشب اسپانیا کشور من بود! وای کاسیاس که گریه میکرد این قلب ما هم حالش دست خودش نبود! بعد بازی وقتی رفتم تو اتاقم نگاهم افتاد به تیم اسپانیایی که رو دیوار اتاقم بود..یادگار یورو ۲۰۰۸ الحق که حقشون بود اگه دروازه بان ما هم امروز یه ذره غیرت کاسیاسو داشت امروز شاید ما کمتر گل میخوردیمو...
-
جمعه
جمعه 11 تیرماه سال 1389 13:27
امروز بعد کلی وقت یه کم تو خونه کار کردم!! مامان اینا همه رفتن تو باغ و من موندم تو خونه! نمیدونم چرا نرفتم بذار برن خوش باشن احتیاج دارم یکم فکر کنم تمرکز کنم با خودم کنار بیام همش هفت جلسه دیگه تمرین داریم و بعدش میریم دلم روشنه میدونم با اینکه تیمای قو ی ای دارن میان ولی ما هم دس کمی نداریم از اونا ...... همه چی...
-
فرسایش...
سهشنبه 1 تیرماه سال 1389 15:17
میخوای به من چی بگی تو اون دلت چیه که نگاه های گنگ من توان ندارن سر از این غول بی شاخ و دم که نمیخواد تن لشش رو از زندگی من برداره در بیارم؟ چرا اخه؟ چرا تو این وجود چیه؟ کجای کارم میلنگه؟ صاف نشستی نگات که میکنم بر میگردی زل میزنی تو چشام همین؟ چیکار کنم؟ قسمت بدم بهم میگی من نمیدونم به قران نمیدونم اینقد این تن...
-
پایان و اغاز!
دوشنبه 31 خردادماه سال 1389 16:30
امروز سی و یکم خردادماه هشتاد ونه ساعت ۴ و بیست و سه دقیقه! و..... تمام شد..!! به همین سرعت دقیقا یک هفته ست نخوابیدم و از بیستو پنجم تا امروز هشتا امتحان دادم! از فردا دوباره تدریس تمرینای هندبالووووووووووو اوهههههههههههههههه یه عالمه کار دارم خدایا شکرت که توی همه ی این شبا و روزا پشتمو گرفتی و تنهام نذاشتی توی همه...
-
الزام
چهارشنبه 26 خردادماه سال 1389 09:09
ان الله لا یغیرو ما بقوم حتی یغیرو ما به انفسهم.. وای صب که چشمامو تو اینه دیدم ترسیدم! چه پفی کردن چقدر خمار شدن!! همه چی با هم قاطی شده امتحان مریضی تی سی ای گاهی اشک خنده درد و.. یه لب خاموش! دیشب حرفامو زدم با اینکه تصمیم گرفتم دیگه این موضوعو فراموش کنم ولی از اون مواقعی بود که کم تو زندگی من پیش میاد که حق بدم...
-
خویش
سهشنبه 25 خردادماه سال 1389 12:52
حضور ناگهانی یه ادم باعث این شد!!!... خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی هرچه میگردم نمیدانم کجا افتاده ام... عجب شعریه نه؟
-
double trouble
دوشنبه 24 خردادماه سال 1389 10:42
خدایا اگه بازم صاف همین وسط ده تا امتحان دیگه هم بذارن من کوتا نمیام حالا یادت افتاده حواست به استادات باشه اقای دکتر ؟ باشه من کم نمیارم keep on darling! show them who u R
-
من اومدم!
یکشنبه 23 خردادماه سال 1389 11:00
سلامممم همگی خوبین ایا؟؟؟؟ وای چقدر دلم تنگ شده بوددد چقدر درس خوندم این چند روز! منم خوبم هفته دیگه این موقع ازاد میشم از بند درس هرچند که تابستون باید واسه فوقم یه کارایی بکنم این چند وقته یه حس جدید پیدا کردم!! بعد فهمیدم که دلیل یه عالمه مشکلاتی که داشتم این بوده که من ادم قانعی نبودم صبور نبودم خدا خدا میکردم ولی...
-
اولین یکشنبه بیست و یک سالگی
یکشنبه 16 خردادماه سال 1389 18:29
دل منو دور زدی تو فقط تو یک ثانیه جیگر مامانتو که استاد علوم انسانیهه!!! و و وو و ووووو وووو وو و بیستمو یک سالممم شد ایها الناسسسسسس چه روزی بود جمعه ترکوندم در حد جام جهانییی الان من باید چی کار کنم؟!! هههاااانننننننن اقا من حالم خوب نیست میخوام برم برقصمممممممم ::::::::::)))))))
-
اطلاعیه!
سهشنبه 11 خردادماه سال 1389 13:00
به علت امتحانات تا کلی وقت دیگه از سر زدن به وبلاگ مذبور معذوریم از همه ی دوستان خواهان دعای خیر برای به خیر گذشتن این فاجعه ی انسانی(۸ امتحان در ۶ روز!!)میباشیم.(که منم بداخلاق نباشم):ی دلم براتون تنگ میشه :( خدافظ...
-
nothin
یکشنبه 9 خردادماه سال 1389 13:34
just ignored it! i have no special idea what will happen in forward.. but i wanted to approve that u were wrong !
-
دیشب
یکشنبه 9 خردادماه سال 1389 09:48
سلام گرچه درونم پر از درد است... شکایت نمیکنم شاید خواست توست ایمان دارم کاری نیست که بی خواست تو صورت گیرد ولی.. دیشب را دوست داشتم ارامم کرد چه حالی بود بعد از سه روز فکرهای بیهوده. ارامم به چیزی فکر نمیکنم خودم هستم و تو با همه یا بدون هیچکس im fine im ok i feel fine... khodaya shokret
-
من خوبم
شنبه 8 خردادماه سال 1389 18:12
حال ما خوب است ملالی نیست جز های هوی باد غمهای زمان come on.. comE onN
-
ایا
چهارشنبه 5 خردادماه سال 1389 16:57
زندگی میگذرد اینجا هیچ اتفاق خاصی نمی افتد این روزها میخواهم باور کنم که زندگی زندگی من زندگی شاید .... از امروز تا بیست و شیش روز دیگه ... خدا به دادم برسه اگه یه روز به حال یکی گریه کنی فک میکنی واقعا داری برا اون گریه میکنی؟ اصن براش گریه میکنی؟ ... خدا. . با همه وجودت.. نه.. من حرفی ندارم دیگه اینجا... سه نقطه های...
-
خدا میبیند!
سهشنبه 4 خردادماه سال 1389 17:13
به نام امیدم وقتی به یکی با اکراه جواب اس ام اس میدی بعد اون جوابتو نمیده با خودت چه فکرایی میکنی؟ طرف عجله داشته نتونسته جواب بده میخواسته بت ثابت کنه که دیدی بازم جوابمو دادی کار هم همش دروغ بوده طرف تو یه حال دیگست اصن اه ه ه به درک برو به زندگیت برس ولمان کن حوصله ات را نداریم! امروز ترکاندیم چقدر کیف داشت تمرین...
-
منو خودم و خودم
دوشنبه 3 خردادماه سال 1389 09:39
به نام تنها امید زندگیم چه کلمه ی مزخرفی است این عشق! وقتی میشنویش همه چیز یادت میاد جز عشق اااای ادم غافل و نادون فکر کردی خیلی حالیته فکر کردی واقعا رسیدی به معنی عشق؟ نه.. ما ها هممون خوابیم... حال میکنیم با بی خبری خودمون همه ی زندگیمون شده دروغ اونقدر که دیگه خودمون هم نمیدونیم کدومش راسته کدوم دروغ.. .. دارم...
-
ی ک روز
دوشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1389 11:15
یه روز خواستم درس بخونما ! انگار که هرچی بخوای با بعضیا کاری نداشته باشی بیشتر خودشونو دور تو میپیچن ازتون خسته شدم از این که باید باهاتون سرو کله بزنم میخوام یه چند روزی واسه خودم زندگی کنم به حرف دلم گوش کنم بذارم اروم و بی فکر هیچ چیز باشه بدون هیچ کس فردا بعد چند وقت میرم سر تمرین دستم کماکان خوب شده واااااااااای...
-
تحدد!
یکشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1389 18:09
سلام خدایا عجب حال غریبیه... یه جوریه .. من خودت دوستام ادمای اطرافم.. ولی میدونی چیه فکرشو که میکنم اخرش فقط خودم میمونمو خودت کاش من میتونستم یه ذره درکت کنم بفهمم حالتو خداییش انصافه؟ تو اون بالا همه چیرو میدونی واست چه حسی داره وقتی منو میبینی؟ امروز بازم بهم حال دادیا... خیلی ماهی ولی من که همش اذیتت کردم .....
-
این داستان:اقای تیم ملی!!
پنجشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1389 14:02
-
ن ا ب و د ی
سهشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1389 09:19
-
روزای من
سهشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1389 15:37
هندبال....برای همیشه امروز با دستی مصدوم!! دارم تایپ میکنم انگشتم برگشت و الان به اندازه بادمجون باد کرده گرچه ضد حال بزرگی خوردم چون تمرین امروزو از دست دادم ولی حال خوبی دارم حال جالبیه بازگشت من داره یه صدم یه صدم جلو میره میدونم خدام تنهام نمیذاره میدونم اگه همه از دورم برن غمی ندارم چون خدامو دارم من عاشقتممم...
-
پر از خالی
شنبه 11 اردیبهشتماه سال 1389 15:03
i tried so hard to tell myself that ur gone though ur still with me i've been alone along im goin' under. .. i tried so hard to lose it all but in the end it doesnt even matter...
-
خاله خانوم فیروزه بانو!!!
چهارشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1389 10:43
دیروز بعد یه عالمه وقت از ته دلم خوشحال شدم ذوق کردم مامانم میگفت دیشب که همینطوری سرتو انداختی پایین و رفتی تو اتاقت خواهری جون اومده بوده خبر نی نی دار شدنش در عرض هشت ماه اینده رو بده!! توضیح:نمیخواستم کسی چشمامو ببینه .کل راهو گریه کرده بودم. زودی رفتم تلفنو قاپ زدم زنگ زدم به مادر اینده اینقد ذوق کرده بودم اصن...