خواب نوشین

خواب خوشی وقت سحر

دیدم و یادم نرود

روی تو با شوق نظر

دیدم و یادم نرود....

 پرده از رازت کشیدم

سوی خود بازت کشیدم

انقدر نازت کشیدم

تا نشستی

روی دامانت فتادم

عقده ی دل را گشادم

ناگهان امد به یادم

این تو هستی

با تو میگفتم غم و درد جدایی

همچنان نی با نوای بی نوایی

وای از این دیر اشنایی

روی دامانت چو اشک افتاده بودم

ناله های عاشقی سر داده بودم

کی جفا جو کن وفایی

دامن از دستم کشیدی

همچو بخت از من رمیدی

من ز خواب ناز خود

اواز خود

ناگه پریدم

غیر اشک و بستری از دیده تر

دیگر ندیدم

او سر یاری ندارد

قصه کوته رنج عاشق

خواب و بیداری ندارد....


قصه ی من و تو

قصه ی پر درد ما

را

خدا نوشته

ولی من

از اولش میدونستم که خدا

موقع نوشتنش

یاد من

چشمای من

اشکای من

و لرزیدنای دل منم بوده


اخر این قصه رو خدا خیلی قشنگ نوشته

مرسی فتانه ی عزیزم با این اهنگ قشنگت




نظرات 1 + ارسال نظر
پندار پارسا سه‌شنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 01:30 http://px.blogfa.com/

وای از این دیر اشنایی...

دلت پره ها
هر کی هم به پست ما میخوره یکی دلشو شکونده!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد