لعنتی

تب..لرز.. 

تب...لرز.... 

سرگیجه..چشمام سیاهی میره 

با هزار زحمت و درسایی که هفته دیگه یه پدر درست و حسابی دیگه ازم در میاره میرم دکتر 

ازمایش رو ازمایش 

ولم کن دکتر نفهم هر بار من میام پیشت یه تشخیص جدید با یه ازمایش میبندی بهم 

دخترک احمق نفهم زور میزنه تا یه رگ پیدا کنه..میزنه روی دست راستم 

نیم ساعت گذشت میگه تا الان باید تموم شده باشه ولی یه ذره هم تکون نخورده...رگات سست شدن 

سرمو در میاره سعی میکنه یه رگ از وسط دست راستم پیدا کنه میزنه ....رگ نمیده در میاره 

دوباره میزنه وسط دست چپم...رگ نمیده در میاره 

میزنه بغل شست دست راستم...درمیاره 

مثل بید میلرزیدم 

مامانم بغلم کرده بود 

با هر زحمتی بود خودمو جمع کردم و سرمو بهش بخشیدم و زدم بیرون ..با دستای تیکه پاره..

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد