روز-مرگی

منتظرم دوباره کلاسام شروع بشه 

برم سر کار  

از همه ی این فکرا خلاص شم و 

دوباره حرص بخورم! 

معلوم شد من ادم تو خونه موندن نیستم 

معلوم شد که میشده بشه ولی بازم من به پای اشتباه یکی دیگه سوختم 

امروز صبح وقتی حرفاشو شنیدم با خودم گفتم دیگه از این واضح تر ؟!! چرا نمیخوای قبول کنی که اون واقعا داره اینطوری فکر میکنه؟! 

دلیل خاصی نداره از بچگی باقی مونده. 

انگار تو زندگی من واسه ی یه سر سوزن تغییر باید خون داد......

نظرات 1 + ارسال نظر
سیاوش کسرایی چهارشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 13:07

داری بزرگ می شی پس ...

از بزرگ شدن گذشته...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد