فرسایش...

میخوای به من چی بگی 

تو اون دلت چیه که نگاه های گنگ من توان ندارن سر از این غول بی شاخ و دم که نمیخواد تن لشش رو از زندگی من برداره  در بیارم؟

چرا اخه؟ 

چرا  

تو این وجود چیه؟  

کجای کارم میلنگه؟ 

صاف نشستی  

نگات که میکنم بر میگردی زل میزنی تو چشام 

همین؟ 

چیکار کنم؟ 

قسمت بدم بهم میگی 

من نمیدونم 

به قران نمیدونم 

اینقد این تن بدبختمو زجر دادم که اونم از دستم شاکیه 

چیکار کنم دلت رضا بده 

چیکار کنم بفهمی این حال داغونم کرده 

اگه کورم 

اگه کرم 

تو چشمامو باز کن 

کمکم کن 

التماست میکنم 

من واسه تو همه کار میکنم 

میشینم جلوت اینقد زار میزنم تا کور شم 

تا وقتی که رضایت بدی 

از وقتی اومدی شدی همه چیز زندگیم 

گفتم تا هرجا بشه میرم 

اول و اخرش تویی 

تو... 

بعد این همه وقت 

بعد این همه ماجرا 

نمیخوام گریه کنم...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد