دیروز بعد یه عالمه وقت از ته دلم خوشحال شدم
ذوق کردم
مامانم میگفت دیشب که همینطوری سرتو انداختی پایین و رفتی تو اتاقت
خواهری جون اومده بوده خبر نی نی دار شدنش در عرض هشت ماه اینده رو بده!!
توضیح:نمیخواستم کسی چشمامو ببینه .کل راهو گریه کرده بودم.
زودی رفتم تلفنو قاپ زدم زنگ زدم به مادر اینده
اینقد ذوق کرده بودم اصن نفهمیدم چی بش گفتم
خلاصه دیشب کلی خوجحال بودم...!!
خدایا
ازت میخوام همینجا
همین لحظه کمکم کنی
که بتونم خودمو تغییر بدم
قبلا ازت میخواستم که منو تغییر بدی
ولی فهمیدم که این کار خودمه
ممول میگفت شاید این چند وقت که اینطوری شدی
به خاطر همینه
برا اینه که میخواد راهو بهت نشون بده
میدونم که هوامو داری
میدونم که تو خوبی
بهم عرضشو بده
کمکم کن خودمو پیدا کنم..
الهی و ربی
من لی غیرک....